خرید بک لینک
هشتماه پیش بود. بهم گف 《 میخوام فقط بدونی که.. اممم.. راستش.. من بابام نیستم. همه میگن شکلشم، اما نیسم. 》 من فهمیدم چی میگه. منظورش روابط بود و نیازی هم به گفتنش، نه. چندماه قبل داشتم راجعبه مامان و بابام براش حرف میزدم. گفتم زنها چقد میتونن سلطهگر باشن. خندید. معنیدار. واقعا معنیدار. امروز داشتم فکر میکردم که راستش، بله. شبیه پدرشه. واقعا هست. اما این هیچ ربطی نداره به حرفی که زدیم. حتی اگه شبیه نبود هم، بحث سرِ نسبتهای خانوادگی نیست. بحث؟ سر اینه که این خاصیت مردهاست انگار. هر مردی که دور و برم دیدم. عاشق که میشن، مظلوم میشن. سکوت میکنن. کوتاه میان. بزرگواری میکنن و میگذرن. زنها؟ هرچی که دیدم، یه رگه سلطهجویانه داریم. بعضیامون کمتر زور میگیم، بعضیا هم مثل من.. آگاهانه خمیر رابطه رو میگیریم تو دستمون یکه و تنها شکلش میدیم. میگم آگاهانه، چون بله. من آگاهم که یهروز باد میاد. یهروز بزرگوارینمیکنه دیگه، سکوت نمیکنه دیگه. کوتاه نمیاد دیگه. یهروز میرسه که نمیگذره و من الویت نیستم. میدونین.. میدونم و نمیدونم وقتی از یه قسمت رابطه خوشم نمیاد، وقتی با یه خلقش کنار نمیام؛ چیکار باید بکنم. نمیدونم وقتی با یه قسمت رابطه که من عاشقشم کنار نمیاد، وقتی با یه خلقم کنار نمیاد؛ چطور باید عوض بشم. گفت 《 شکل بابام نیستم.》 الآن میگم که اما خب.. سلطهجویی من

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 9:51

مشکلم با تمام واکنشا به این زلزله، اینه که همه نوشتن خیلی نزدیک بود. همه نوشتن خیلی یهویی بود. که ما فکرشم نمیکردیم.خب، مرگ همینه. ما یهروز میمیریم. یه روزی که صبحش از جا پاشدیم، صبحانه خوردیم، جورابهای نشُسته پوشیدیم و روزایی که دروغ گفتیم. یکی از همین روزاست که برای همیشه از زندگیِ آدمای اطراف، پاکمون میکنن. مرگ همینه، مرگ یهوییه. مرگ، باور نکردنیه. یهنفس میکشی و توی نفس بعدی، نیستی. اینستاگرام رو پایین میرفتم. عکسای غمانگیز از آدمایی که مرگ توی چشمهاشون میدرخشید و کپشنای عجیب و غریب. از « درسته که مسخره میکنیم، اما ناراحتیم » گرفته تا « ما مردم خاورمیانهایم.. » . پیرمرد خم شدهبود و با یک چشمش زیر آوار رو نگاه میکرد، احتمالا دنبال کسی. رسیدم به چی؟ به پست لانادلری. داشت میخندید و زیرِ پشتش نوشتهبود « make up , hair » و از خودم پرسیدم واقعا میدونه مرگ چقدر بهش نزدیکه؟ رسیدم به پستش و به خودم گفتم چقد از هم دوریم. چقد بیرحم و بیاطلاعیم و واقعا، شاید که نام ما نهند آدمی؟ * جزو قشنگترین شعرای باب اول بوستان سعدیه به نظرم. شبی دود خلق آتشی برفروخت شنیدم که بغداد نیمی بسوخت یکی شکر گفت اندرآن خاک و دود که دکان ما را گزندی نبود جهاندیدهای گفتش ای بوالهوس تو را خود غم خویشتن بود و بس؟ پسندی که شهری بسوزد به نار وگرچه سرایت بود برکنار؟ بجز سنگدل ناکند معده

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 9:51

من که میدانم دور خودت چرخ میزنی و چرخ میزنی و درونِ متلاطمت هیچوقت عمیقا تسکین پیدا نمیکند. من که میدانم لابهلای بیتها و کتابها و منحنیها و معادلهها پیدا نمیشوی. من که میدانم یکروز، دیوِ سیاهِ بدجنسِ آشفتگی، تو را تهِ یک چاهِ عمیقِ عمیقِ عمیقِ عمیقِ تاریک رها کرده و حالا همهمان، هرچقدر که توی کوهها- به اسمهای مختلفی که داری- صدایت میزنیم، نمیتوانی جواب بدهی. من که میدانم گریه روی کتاب و دفترها یک نفرینِ ابدیست. من که از حالِ درونت خبر دارم دخترکوچولویِ وحشتزدهی رقصنده. من از نگاه ملتمست به آدمها، به پدیدهها، به انارهایِ سرمازدهی شهر خبر دارم.. تو چرا بیخبری از خودت؟ * بر دل ما تهمت آسودگی چون میزنند؟

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 9:51

صفحه بندی